خانه / درسگفتارها / درسگفتارهای_دکتر_مومنی / برنامه ریزی توسعه / درسگفتار دوم: سه منطق ضدبرنامه ای به نام علم اقتصاد (بخش اول)
24

درسگفتار دوم: سه منطق ضدبرنامه ای به نام علم اقتصاد (بخش اول)

در چارچوب آنچه که به عنوان علم اقتصاد خوانده می شود تردیدهایی درباره ضرورت و تردیدهایی درباره امکان پذیری برنامه ریزی مطرح شده و بنابراین لازم است به صورت منطقی و با جزئیات منشاءهای آن تردیدهای دوگانه شناسایی و برای آن ها چاره ای بیابیم. نورث در کتاب ارزشمند فهم فرآیند تحول اقتصادی بحث های بسیار ارزشمندی را در این زمینه مطرح ساخته که حاکی از آن است که برخورد مطلق انگارانه اقتصاد متعارف درباره اطلاعات در دسترس بشر و رویکرد انتزاعی آن که وجه اقتصادی زندگی ما را از سایر وجوه حیات جمعی جدا می کند منشاء سوءتفاهم ها و عملکردهای بسیار پر هزینه و کم دستاورد بوده است. اما آن دسته از نگرانی هایی که پایه و اساس منطقی یا نظری و روش شناختی دارد حتما باید واکاوی شود چرا که با توجه به این واقعیت که بخش بزرگی از آنچه به عنوان علم اقتصاد در نظام های رسمی آموزشی مطرح می شود تحت تاثیر بنیادگرایی بازار قرار دارد باید بتوان نگرانی های آنها را خوب ریشه یابی کرد تا امکان برقراری گفتگوهای با مبنا و وفاق جمعی مورد نیاز برای حرکت به سمت زندگی بهتر فراهم گردد. بخواهیم یا نخواهیم این تردید ها مطرح می شود، اما باید توجه داشته باشیم که به قاعده آن چه فیلسوفان علم مطرح می کنند نگرانی ها و تردیدها می تواند “علت” داشته باشد و می تواند “دلیل” داشته باشد. به این معنا که نگرانی های با منشاء علت به مساله منافع گره می خورد. یعنی وجود برخی برداشت ها و ترویج آن ها در سطح جامعه با منافع افراد، گروه ها یا کشورهای خاصی مرتبط می شود. اقتصادشناس بزرگ قرن بیستم گونار میردال در کتاب خارق العاده و منحصر به فرد خود تحت عنوان عنصر سیاسی در بسط اندیشه نظری در علم اقتصاد با شواهد حیرت انگیز و بسیار قابل اعتنا نشان داده است که چگونه ترویج آموزه بنیادگرایی بازار درهم تنیدگی تمام عیار با منافع قطب های قدرت و ثروت برقرار کرده و از این زاویه ایشان ژرف کاوی های روش شناختی را به عنوان یک اصل ضروری برای تفکیک گزاره های علمی معتبر از گزاره هایی که تنها صورتکی یا بزکی از علم دارند مطرح ساخته است. اما در عین حال تردیدها و نگرانی ها می توانند به معنای دقیق کلمه “دلیل” داشته باشد. یعنی عنصری که به سازه های ذهنی فرد مربوط می شود. متد پیشنهادی ماکس وبر برای فهم بهتر مناسبات و روابط میان انسان ها یعنی متد “درون فهمی” ریشه بسیاری از راه حل های پردستاورد و کم هزینه برای پایان دادن به برخی اختلافات و تعارض ها در جامعه بشری بوده است. بنابراین ممکن است به واقع در فرایند فهم عالمانه از واقعیت به واسطه دشواری ها و محدودیت های ناشی از نقص اطلاعات و عدم تقارن آن، مشترکات لفظی یا مفروضات نادرست یا مخلوط کردن انتظارات ایدئولوژیک با انتظارات تئوریک و بار کردن انتظارات ایدئولوژیک از تئوری ها به گونه ای که بسیاری از طرفداران افراطی بنیادگرایی بازار یا مارکسیست ها در گذشته مرتکب می شدند سوءتفاهم یا سوءبرداشت هایی پدید آمده باشد. در تجربه های ثبت شده در طول تاریخ علم مشخص شده است که نگرانی های از این دست را راحت تر می توان درک و حل و فصل نمود. به طور طبیعی این مساله و موضع گیری هایی که بر علیه برنامه ریزی در یک اقتصاد سیاسی رانتی مانند ایران می شود نیز جدا از آنچه که در جهان تجربه شده نخواهد بود. بنابراین ما اصل را بر این می گذاریم که مخالفت هایی که در کشورمان با اصل ضرورت و اهمیت برنامه ریزی می شود بیشتر با منشاء دلیل است تا علت. گرچه اگر بخواهیم عمیقا بررسی کنیم می تون روی این مساله کار کرد که به طور مشخص در اقتصاد سیاسی ایران بی برنامه بودن منافع یک گروه هایی را به شکل بهتری تامین می کند و لذا بحث هایی مطرح می کنند که ما را چه به برنامه ریزی؟ این گروه ها قدرت تاثیر گذاری هم دارند، تریبون های قابل اعتنایی هم دارند و حق هم دارند که آنچه که ضروری می دانند را بیان کند. بنابراین این تردید در جامعه ایران یک تردید جدی و جایگاه داری است و چون راه نجات کشور هم از این مسیر می گذرد ما چاره ای نداریم جز اینکه یک برخورد فعال در این زمینه داشته باشیم و طول و عرض پایه های روش شناختی این مساله را ببینیم.

الف: رویکرد دست نامرئی

در مخالفت با ضرورت برنامه ریزی مهم ترین مساله ای که در تاریخ علم اقتصاد همیشه مطرح بوده رویکرد مبنی بر دست نامرئی است. در آنجا بحث بر سر این است که امر اقتصادی به عنوان یک جز از پیکره حیات جمعی انسان ها و به عنوان یکی از اجزای جهان خلقت از همان قاعده ای تبعیت می کند که جهان خلقت آن را شکل داده است. در چارچوب آموزه کلاسیک و بعدها نئوکلاسیک گفته می شود جهان هستی براساس الگوی تعادل پایدار سامان پیدا کرده و می گویند خداوند جهان را این گونه خلق کرده که سیستم ها و به طریق اولی زیر مجموعه های این سیستم ها یک گرایش ذاتی به سمت تعادل دارند و بنابراین به واسطه این گرایش ذاتی هیچ نوع نیازی به مداخله وجود ندارد و مداخله ها حتی اگر بر اساس حسن نیت هم باشند به جای کمک به بهبود اوضاع عملا باعث می شوند که اختلال ها افزایش پیدا کنند.

در این زمینه اقتصادشناس بزرگ سوئدی، گونار میردال، آموزه تعادل پایدار را مورد ارزیابی قرار داده است. در اصول، به عنوان یک امر پذیرفته شده با اطمینان می توان گفت که هر کس علاقمند به پژوهش های جدی در زمینه توسعه باشد یکی از جذاب ترین و آموزنده ترین منابعی که می توان توصیه نمود مطالعه آثار میردال است. خوشبختانه کتاب های متعددی از ایشان به زبان فارسی انتشار یافته که هر کدام ارزشمندی ها و آموزندگی های خاص خود را دارد. اما در نقد و ارزیابی عمیق آموزه تعادل پایدار به طور مشخص می توان کتاب های تئوری اقتصادی و مناطق کم رشد و نیز عینیت در پژوهش های اجتماعی را با تاکید بیشتر توصیه نمود. ارزیابی پایه های منطقی آموزه تعادل پایدار به دو گونه است: ببینیم آن کسی که بنیان گذار مفهوم دست نامرئی بود طرز عمل و کارکرد دست نامرئی را منوط و موکول به چه شرایط و مفروضاتی در نظر گرفته است. یکی از نقص های بزرگ نظام آموزشی ما این است که ما خود را موظف نمی دانیم که به متون سرنوشت ساز تاریخ علم اقتصاد مراجعه مستقیم بکنیم و عموما اسمیت را آن گونه می شناسیم که برایمان روایت کرده اند. در حالی که اگر به کتاب اسمیت مستقیما مراجعه کنیم به کلی تصور ما از اسمیت متفاوت می شود. مثلا فرض کنید اسمیت می گوید برای اینکه دست نامرئی در یک اقتصادی کار کند باید حدود ۴۵ شرط محقق شده باشد. اسمیت حکیم و عالم بود و کسی که به معنای دقیق کلمه روح علم را درک کرده باشد گزاره های تئوریک خود را همواره به صورت مشروط (اگر … آنگاه …) بیان می کند. پس از زاویه خود اسمیت ببینیم که چه شرایطی باید وجود داشته باشد و چه ترتیبات نهادی ای باید وجود داشته باشد، چه مناسباتی بین دولت و ملت باید وجود داشته باشد و … . اسمیت می گوید اگر این ۴۵ شرط وجود داشت، دست نامرئی کار می کند و در صورت وجود آن شرایط و شروط، اختلال ها و عدم تعادل هایی که به وجود می آیند دو ویژگی خواهند داشت: یک اینکه این ها جزئی هستند و دوم اینکه موقتی هستند. پس به اعتبار آن شرایط و این ویژگی ها می گوید سیستم اقتصادی آن عدم تعادل ها را به سامان می رساند.

کسانی که در نقد بنیادی پارادایم عدم مداخله و دست نامرئی کار کرده اند می توان آثارشان را مطالعه کرد که همه آن ها هم از افتخارهای تارخ علم اقتصاد هستند. از فردریک لیست تا جان مینارد کینز، از گونار میردال و گالبرایت تا امثال نورث و هاجون چانگ و از این قبیل در این زمینه قابل مراجعه هستند، توصیه اکید می کنم کتاب تئوری اقتصادی و مناطق کم رشد اثر گونار میردال را مورد مطالعه قرار دهید. آنجا میردال نقدی را مطرح کرده که پایه اصلی تئوری علیت برهم فزاینده اوست و او به خاطر این تئوری و قدرت تبیینی خارق العاده ای که در زمینه توسعه و توسعه نیافتگی داشته جایزه نوبل گرفته است. گرانیگاه بحث های میردال در نقد آموزه تعادل پایدار به بی اعتنایی اقتصاد بازار به شرایط اولیه متفاوت کشورها باز می گردد. او به شکل خارق العاده ای نشان داده است که فروض بنیادی همگن پنداری و همگون انگاری در نظریه اقتصاد بازار با نادیده گرفتن تفاوت های معمولا جدی در شرایط اولیه اقلیمی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی جوامع امکان عرضه گزاره های جهان شمول را برای اقتصاد بازار فراهم نموده و به تعبیری که شخصا مکرر از آن استفاده کرده ام موجب شده است که طرفداران افراطی بنیادگرایی بازار با پارادوکس غرور و ناتوانی رو به رو شوند. آن ها سخت مغرور و از خود راضی هستند چون فکر می کنند که از اطلاعات کامل برخوردارند و الگوی نظری مورد علاقه ایشان به اعتبار آن اطلاعات کامل گزاره هایی دارد که در همه زمان ها و همه مکان ها با وجود تفاوت های بزرگی که که در هر زمان و هر مکان خاص در زمینه شرایط و مسائل وجود دارد، راه حل یکسانی ارئه می دهد. فاجعه های بزرگ انسانی، اجتماعی و زیست محیطی که در دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ میلادی در کادر برنامه تعدیل ساختاری برای اکثریت قریب به اتفاق کشورهای جهان در حال توسعه پدیدار شد فرجام عملی آن تصور است وادعاها را به نمایش می گذارد. یکی از آخرین نمادهای آن پارادوکس غرور و ناتوانی است. آن ها با خود مطلق انگاری برای کشورهای در حال توسعه ای که شرایط و مسائل و نیازهای به طور کلی متفاوتی داشتند نسخه ی واحد پیچیدند که البته در تحقق اهداف ناتوان بود اما فاجعه های بزرگی را به جهان بشریت تحمیل نمود. ایده محوری میردال یعنی علیت برهم فزاینده به شکل خارق العاده ای درباره نقش شرایط اولیه در بازتولید همراه با فزایندگی توسعه و توسعه نیافتگی بحث کرده و نشان داده است که برای کشورهای ثروتمند صنعتی شده چگونه بنیه تولیدی قوی منشاء جهش های بزرگ در بهره وری و افزایش تولید و ثروت سرانه شده در حالی که در کشورهای فقیر ضعف بنیه تولیدی و بهره وری اندک به دلایل و علل بیشمار منشاء فقر و نیروی محرکه شدت یابی فقر شده است . او از این زاویه نشان داده که در دنیای واقعی به واسطه ی این علیت برهم فزاینده که ثروتمندان را ثروتمندتر و فقیران را فقیرتر می کند عملا تجربه های تاریخی واگرایی فزاینده میان کشورهای صنعتی شده و توسعه نیافته ایجاد کرده، نه همگرایی. و نشان داده است که برای مهار این واگرایی ها فقط با تکیه بر اقدامات برنامه ریزی شده و اندیشیده می توان چاره های راهگشا پیدا کرد.

گزینه بعدی در این زمینه مشاهده های عملی است. اقتصادشناسان بزرگی مانند جان کنت گالبرایت، پال استرلین و اخیرا هاجون چانگ به ویژه با تکیه بر دستاوردهای نظری مربوط به روند نزولی رابطه مبادله که میراث ارزشمند رائول پربیش و هانس سینگر است نشان داده اند که از ربع پایانی قرن هجدهم تا امروز در سطح کل جهان هم در عرصه مدیریت اقتصاد ملی و هم در عرصه بین المللی، هر کشوری که دلبستگی عملی به آموزه بنیادگرایی بازار و آزادسازی اقتصادی بدون تمهید بسترها و شرایط  موفقیت آمیز شدن آن از خود نشان داده است با هزینه های خسارت بارتر و غیر قابل جبران تری رو به رو شده است. اینجانب درکتاب نهادگرایی و توسعه که امیدوارم هرچه زودتر انتشار یابد مستندات و شواهدی را حتی در گزارش های صندوق بین المللی پول و بانک جهانی مطرح کرده ام که نشان می دهد مشاهده این واقعیت های غیر قابل انکار آن دو مجموعه را که افراطی ترین تمایلات به بنیادگرایی بازار را در میان سازمان های اقتصادی بین المللی نمایندگی می کردند ناگزیر به تجدید نظر نموده است.

ب: رویکرد امکان ناپذیری

در چارچوب پارادایم عدم مداخله رویکرد دیگر رویکرد فون هایک است که بحث برنامه ریزی را از زاویه امتناع مطرح می کند و می گوید امکان ندارد بشود برنامه ریخت. و از این زاویه کوشش های معطوف به برنامه ریزی را محکوم به شکست می داند. ارزیابی بسیاری از نمونه های وطنی مطرح شده در این زمینه و مشابهت کلیشه وار مطالب آن ها با نگرانی مطرح شده توسط هایک می تواند در جای خود سودمند باشد. چراکه درآن جا، هم منشاءهای علت کاوانه و منشاءهای دلیل کاوانه را می توان جستجو نمود. ولی برداشت من آنست که بخش مهمی از آن ها در نهایت دلسوزی و حسن نیت تحت تاثیر تبلیغاتی از این دست قرار گرفته اند.

در زمینه برخورد عملی با نگرانی های از این دست یک دیالوگ تاریخی میان هایک و اسکار لانگه که یکی از مطرح ترین اقتصاددانان مارکسیست قرن بیستم بوده در گرفته است. بحث هایک از جمله این است که می گوید برای اینکه برنامه ریزی مرکزی کنیم به بی شمار داده نیاز داریم و فراهم کردن این داده ها زمان بسیار طولانی می طلبد و بعد هم که این زمان طولانی طی شد و بی شمار داده فراهم گشت، دیگر شرایط تغییر کرده و لذا داده ها کارآمدی ندارند و بایستی از نو داده های جدید جمع آوری کرد. در دیالوگی که بین این دو درگرفته، اسکار لانگه عمیق ترین پاسخ ها را داده و این قدر مقاله اش مورد توجه قرار گرفت که هایک قادر نبود بحث را با او ادامه دهد. این مقاله در فصلنامه اقتصاد سیاسی و تحول همه جانبه شماره ۲، پاییز ۱۳۸۵، با عنوان عملکرد سیستم قیمت ها: مقایسه نظام سرمایه داری با سوسیالیسم ترجمه و چاپ شده است. نکته جالب درباره این مقاله آن است که برای یکی از ژورنال های معتبر علمی در اروپای غربی فرستاده شده و با توجه به شرایط دوران جنگ سرد فرآیندهای داوری علمی را به سهولت طی کرده و انتشار یافته است. این مساله به همان اندازه که پایبندی گردانندگان آن نشریه به موازین علمی و پرهیز از برخوردهای حذفی، سیاست زده و ایدئولوژی زده را نشان می دهد پایه های قدرتمند علمی بحث های اسکار لانگه را نیز منعکس می سازد. با خواندن این مقاله تازه متوجه می شویم که سیستم قیمت ها روی چه اصول و مبانی و ترتیبات نهادی استوار است. در آنجا اسکار لانگه نشان می دهد که با همین وضعیت موجود انتخاب های مبتنی بر برنامه ریزی چه از نظر کیفی و چه از نظر امکان پذیری و چه از نظر کارآیی از انتخاب هایی که با سازوکار بازار صورت می گیرد به مراتب کارآمدتر و قابل اعتناتر است.

بنابراین رویکردی که هایک مطرح می کند و متاسفانه کسانی هم که به ادبیات موضوع احاطه ندارند همان ها را عمدتا تقلیدی تکرار می کنند. تا آنجا که به پایه ها و مبانی نظری برمی گردد جایی برای نگرانی ندارد و اگر بر روی آنها پافشاری می شود مساله را باید از جاهای دیگر و عمدتا علت کاوانه ردگیری کرد. ذکر این نکته نیز خالی از لطف نیست که در مطالعه آثار اقتصادی دوران جنگ سرد دقت های روش شناختی از ضرورت و اهمیت بیشتری برخوردار است. چرا که بسیاری از سازه های ذهنی ایجاد و تبلیغ شده در آن دوران تحت تاثیر ملاحظات جنگ سرد قرار داشته است. برای مثال در آن دوران از نظر ایدئولوژیکی و تبلیغاتی مهم بود که ادعا شود همه دستاوردهای کره جنوبی در برابر کره شمالی ریشه در دنبال کردن آموزه بنیادگرایی بازار داشته، در حالی که در دوران پس از جنگ سرد گزارش های منتشر شده به کلی متفاوت و مغایر آن تبلیغات است و نشان می دهد که موتور اصلی توسعه کره جنوبی مداخله های هوشمندانه و بسیار گسترده و برنامه ریزی شده ی دولت آن کشور بوده است. مطالعه آثار اخیر هاجون چانگ، استاد کرسی اقتصاد توسعه دانشگاه کمبریج، را در این زمینه توصیه می کنم. ضمن آنکه مراجعه به کتاب های درسی حتی در مباحث اقتصاد کلان نیز در دوره پس از جنگ سرد و مقایسه آن با دوران قبل از جنگ سرد بسیار عبرت آموز است و باز به گونه ای نشان می دهد که تاملات روش شناختی چقدر می تواند جلوی سوءتفاهم و فریب خوردگی و تحت تاثیر تبلیغات قرار گرفتن را مسدود کرده، رشد و بلوغ فکری پدید آورد. به طور مشخص پیشنهاد می کنم کتاب اقتصاد کلان بلانچارد و فیشر را که مدت هاست به عنوان منبع درس اقتصاد کلان در سطح دنیا و ایران تدریس می شود و به فارسی هم ترجمه شده را نگاه کنید. ویژگی مهم این کتاب آن است که تحقق اهداف اقتصاد کلان را به طور همزمان در چارچوب الگوهای بازاری و مارکسیستی مطرح و قابلیت و کارایی نظری یکسان هر دو را اثبات می نماید. در حالی که در دوران جنگ سرد به هیچ وجه چنین مطالبی در کتاب های درسی راه پیدا نمی کرد. و به خوبی نشان می دهد که به واسطه تاثیر پذیری هر دو پارادایم لیبرالیستی و مارکسیستی از اصول و مبانی پارادایم نیوتونی هر دوی این آموزه ها به طور یکسان تحت تاثیر هم نقاط قوت و هم نقاط ضعف پارادایم نیوتونی هستند و از این نظر هیچ برتری خاصی نسبت به یکدیگر ندارند. و اگر بلوک شرق سابق دچار فروپاشی شده است کانون های اصلی آن را به شرحی که در آثار استراتژیست های بزرگ و مطرح مانند آندره فونتن آمده باید از کانال سرکوب گری سیاسی و فساد گسترده اقتصادی ریشه یابی کرد که قدرت توضیح دهندگی بسیار بیشتری دارند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.