خانه / درسگفتارها / درسگفتارهای_دکتر_مومنی / برنامه ریزی توسعه / درسگفتار چهارم: پایه های نظری برخورد ایجابی با مساله برنامه ریزی (بخش اول)
24

درسگفتار چهارم: پایه های نظری برخورد ایجابی با مساله برنامه ریزی (بخش اول)

در کنار این رویکردهایی که اصل ضرورت برنامه ریزی را به چالش می کشیدند به صورت ایجابی چند مساله حیاتی مطرح می شود و تا زمانی که این مسائل در دنیای انسان ها وجود دارد، برنامه ریزی ضروری و اجتناب ناپذیر است.

پایه نظری اول: نقد فردگرایی روش شناختی  

اولین نکته ای که از این زاویه مطرح می شود این است که گفته می شود از جنبه روش شناختی آن هایی که برنامه ریزی را نفی می کردند دو فرض بنیادی درباره ی دو همراستایی سرنوشت ساز داشتند. و ما ادعایمان در ادبیات توسعه این است که اگر این دو همراستایی اتفاق بیفتد، توسعه امکان پذیر می شود. این دو همراستایی چیست؟

۱- همراستایی میان منافع فردی و منافع جمعی؛ کسانی که با فردگرایی روش شناختی کار می کنند، می گویند برنامه ریزی لازم نیست چون این همراستایی را مفروض می گیرند. در حالی که در اثر انقلاب کینزی وقتی معلوم شد ما با پدیده ی خطای ترکیب روبه رو هستیم و خیلی اوقات طرز رفتار و قانونمندی های حاکم بر رفتار فرد دقیقا نقطه مقابل طرز رفتار و قانونمندی های حاکم بر رفتارهای جمعی می باشد، خط بطلان بر آن فرض غیرواقعی کشیده شد که مبنای اصلی ادعاهای بنیادگرایی بازار بود. پس این همراستایی بین منافع فردی و جمعی به صورت خود به خودی و ابتدا به ساکن نه وجود دارد و نه استمرار پیدا می کند. بنابراین برای همراستاسازی میان منافع فردی و جمعی به مداخله های مبتنی بر برنامه نیاز داریم. تشریح جامع هر یک از این موضوعات می تواند برای نوشتن یک مقاله یا رساله مورد توجه قرار بگیرند. به سهولت می توان نشان داد کل ماجرای تداوم توسعه نیافتگی در ایران برمی گردد به آن ساختار نهادی ای که شرایطی را فراهم ساخته که در بخش بزرگی از فعالیت های اقتصادی-اجتماعی ایرانی ها پیگیری منافع فردی را دقیقا مغایر با پیگیری منافع جمعی ساخته است. از این زاویه می توان نشان داد که چرا ایران نسبت به دیگر کشورها خیلی بیشتر نیاز به برنامه ریزی دارد. ژرف کاوی در باب اقتصاد سیاسی رانتی از این زاویه بسیار راهگشا است.

 ۲- همراستایی دوم که باز در جای خود یک رکن توسعه است و هر کشوری که بتواند این شرایط و همراستایی را ایجاد کند در مسیر توسعه قرار گرفته، همراستایی میان ملاحظات کوتاه مدت و بلند مدت است. در چارچوب آموزه فردگرایی روش شناختی فرض بر این است که تعادل بلند مدت جمع افقی تعادل های لحظه ای است و با این مبنا می گویند که نیاز به برنامه ریزی وجود ندارد. و باید همه هم و غم ما روی تعادل های لحظه ای باشد. در حالی که امروزه با گذشت بیش از شش هفت دهه از پدیده تبدیل شدن دانش توسعه به مثابه یک رشته علمی مستقل، همه می دانیم تداوم تعادل های لحظه ای برای گروه بسیار بزرگی از کشورها که به آنها در حال توسعه می گوییم به معنای تداوم توسعه نیافتگی است. پس ما یک تعادل های از بیخ و بن متحول شده را جستجو می کنیم که از جمع افقی تعادل های موجود دست یافتنی نیست. اگر از این زاویه به ادبیات توسعه بنگریم به طور مشخص اقتصاددانان اولیه توسعه در سال های میانی قرن بیستم مفهوم دام تعادل سطح پائین را مطرح کردند. گفتند مساله اصلی کشورهای در حال توسعه این است که گرچه این ها هم تعادل در کوتاه مدت دارند اما این تعادل یک تعادل سطح پائین است که بازتولیدکننده فقر و عقب ماندگی است و بنابراین  مساله یا دغدغه محوری تحلیل های سطح توسعه را روی این قرار دادند که این تعادل سطح پایین باید از بین برود و یک تعادل دیگر که سطح بالاست جایگزین آن شود.

پس بنابراین بنیادی ترین فلسفه های وجودی برنامه ریزی در همه سطوح تحلیل اقتصادی این است که همراستایی میان منافع فردی و جمعی و همراستایی میان ملاحظات کوتاه مدت و بلند مدت به صورت خود به خودی قابل تحقق نیست.

پایه نظری دوم: مساله هماهنگ سازی ها در شرایط درماندگی بازار

یک مساله بسیار مهم دیگر به عنوان فلسفه بنیادی برنامه ریزی که به شکلی می تواند آن دو همراستایی را هم پوشش دهد مساله هماهنگی است . بحث بر سر این است که هر قدر که سیستم های اقتصادی و اجتماعی به سمت پیچیدگی بیشتر حرکت می کنند، هم گستره و اهمیت مساله هماهنگی افزایش می یابد و هم قابلیت نیروهای بازار برای تحقق هماهنگی ها کاهش می یابد. به همین خاطر هم هست که در ادبیات برنامه ریزی آن جایگاهی که از طریق آن در بالاترین سطح ضرورت برنامه ریزی را توجیه می کنند این است که وقتی سیستم ها به سمت پیچیدگی بیشتر حرکت می کنند هماهنگی ها مرتبا دشوارتر، پیچیده تر و ضروری تر می شوند. و بنابراین مساله هماهنگی یک مساله بنیادی است و به شرحی که اشاره شد تقریبا این اتفاق نظر وجود دارد که این هماهنگی ها با پیچیده تر شدن سیستم ها از طریق سیستم قیمت ها امکان پذیر نیست. این اتفاق نظر مربوط به مواردی است که به آن ها موارد درماندگی بازار می گوییم. به تدریج که سیستم ها پیچیده تر می شوند مساله externality، مساله economies of scale، مساله indivisibility، مساله monopoly، مطرح می شود و اگر در چنین شرایطی اجازه عملکرد آزادانه به نیروهای بازار داده شود سیستم به سمت اختلال های فزاینده کشیده می شود. بنابراین در چارچوب اتفاق نظر عمومی در میان اقتصاددانان از هر نحله فکری یک اتفاق نظر جهانی وجود دارد درباره ضرورت و اجتناب ناپذیری برنامه ریزی به اعتبار موارد درماندگی بازار در شرایطی که سیستم ها به سمت پیچیدگی بیشتر حرکت می کنند. اکنون وقتی ما در قرن بیست و یکم درباره برنامه ریزی صحبت می کنیم، آیا انتظار داریم از پیچیدگی ها کاسته شود یا به آن اضافه بشود؟ انتظار داریم که اضافه بشود و به همین خاطر هم هست که برنامه ریزی تبدیل شده به یک اصل ضروری بدیهی غیر قابل صرف نظر کردن.

آنچه که تحت عنوان جهانی شدن اقتصاد مطرح می شود، سیستم را به واسطه زمان زدایی و مکان زدایی از فرآیند تولید آنچنان پیچیده می کند که در غیاب برنامه ریزی مرگ بنگاه ها و افول کشورها حتمی است. ماجرای زمان زدایی و مکان زدایی از فرآیندهای تولید، دولت ها را به ویژه در کشورهای در حال توسعه با یک پارادوکس بزرگ رو به رو می کند: پارادوکس مسئولیت های فزاینده دولت ها در برابر اقتدار کاهنده آن ها. یعنی مرتبا از اقتدار دولت ها کاسته خواهد شد و خیلی از چیزهایی که دولت ها (به معنای حکومت ها) می خواهند بشود نمی شود و خیلی از چیزهایی که دولت ها نمی خواهند بشود می شود. ما به سمت یک پچیدگی تقریبا بی سابقه در طول تاریخ بشر حرکت می کنیم و بنابراین هر قدر که سیستم ها پیچیده تر می شوند، نیاز به برنامه ریزی به ویژه در یک اقتصاد جهانی شده افزایش پیدا خواهد کرد.

یک دیدگاه

  1. با سلام و عرض خسته نباشید
    لطفاً جهت استفاده ی بهتر سایر محققین فایل صوتی و یا تصویری کلاس های فوق رو هم به اشتراک بگذاریم. متاسفانه از متن خیلی متوجه نمی شویم.

    با تشکر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.